مسیر دل
» باران باش و ببار و مپرس کاسه های خالی ازآن کیست «
درباره وبلاگ


بنگر ز جهان چه طرف بربستم ،هیـــــــچ
وز حاصل عمر چیست در دستم ،هیــــچ
شمع طربم ولی چو بنشستم ،هیــــــــچ
من جام جمم ولی چو بشکستم، هیـــچ

مدیر وبلاگ : علی10
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 8 شهریور 1391 :: نویسنده : علی10

 

بودا به دهی سفر کرد .

زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.

بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه ی زن شد .

کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :

«این زن، هرزه است به خانه ی او نروید»

بودا به کدخدا گفت :

«یکی از دستانت را به من بده»

کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت .

آنگاه بودا گفت :

«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: « هیچ کس نمی تواند با یک دست کف بزند»

بودا لبخندی زد و پاسخ داد :

هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند .

بنابراین مردان و پول هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته اند .

برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده ات باش.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

دوشنبه 26 تیر 1391 :: نویسنده : علی10

مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار یک جایی شبیه دل

 خودش،کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید، کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید

 روی تنش، دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش
خیابان ساکت بود، فکرش را برد آن دورها، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد.
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را. صورتها مات بود و

 خنده ها پررنگ ،هوا سرد بود، دستهایش سردتر، مچاله تر شد، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت، مرد با خودش فکر کرد، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد، خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش.
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد، شاید مسخره اش می کردند، مرد غرور داشت هنوز، و عشق هم داشت، معشوقه هم داشت، فاطمه، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید، به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر
گفته بود: بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی، دست پر میام …فاطمه باز هم خندیده بود.
آمد شهر، سه ماه کارگری کرد، برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد، خواستگار شهری، خواستگار پولدار، تصویر فاطمه آمد توی ذهنش، فاطمه دیگر نمی خندید
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت، رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ، مثل فروختن یک دانه سیب بود…!!!
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی!!!
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید، پولش به اصلش نمی رسید، پولها را گذاشت توی بقچه، شب تا صبح

 خوابش نبرد.
صبح توی اتوبوس بود، کنارش یک مرد جوان نشست.
-
داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود، جوان اخم کرد.
نیمه های راه خوابش برد، خواب میدید فاطمه می خندد، خودش می خندد، توی یک خانه یک اتاق

گرم و
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
-
پولام .. پولاااام .
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود؟
-
حواست کجاست عمو؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید،

جای بخیه های روی کمرش سوخت.
برگشت شهر، یک هفته از این کلانتری به آن پاسگاه، بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،

 دل برید ، با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود.

- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس
چشمهاشو باز کرد ، صبح شده بود ، تنش خشک شده بود ،خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو

 جمع کرد.
در بانک باز شد ، حال پا شدن نداشت ، آدم ها می آمدند و می رفتند.
-
داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود، برگشت، خودش بود ، جوان توی اتوبوس ، وسط پیاده رو ایستاده بود ، چشم ها قلاب شد به هم ، فرصت فکر کردن نداشت ، با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد.
-
آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم
جوان شناختش.
-
ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره …

افتاد روی زمین.
جوان دزد فرار کرد.
-
آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا، دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
-
بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ، صدای مبهم دلسوزی می آمد :
-
چاقو خورده
-
برین کنار .. دس بهش نزنین
-
گداس؟
-
چه خونی ازش میره
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش ، دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ، سرش گیج رفت ، چشمهایش را بست و… بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ، همه جا تاریک بود… تاریک .

همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه : یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد . همین
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ، نه کسی فهمید مرد که بود، نه کسی فهمید فاطمه چه شد

 ؛مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ، شاید فاطمه هم مرده باشد ، شاید آن دنیا یک خانه یک اتاق گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ، کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ، قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست

قصه ی آدم ها قصیده ی غصه هاست!



 

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

پنجشنبه 27 بهمن 1390 :: نویسنده : علی10

 

در یک روستا کشاورزی زندگی میکرد که باید

پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.



این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.

در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.

دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد

او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت

و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟

چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند

تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید.

هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است

که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.

معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :


دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است….

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود.

نتیجه :

۱ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

۲ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

۳ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد
.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

شنبه 23 بهمن 1389 :: نویسنده : علی10

نامردی چرا ؟؟؟

یك شب سعید را برای بحث به میدان سر خیابان خودمان دعوت كردم.این میدان همان جایی بود كه خاطرات چندین ساله ی من-حمید وسعید را در خودش جای داده بود من هم گفتم حالا كه هنگام جداشدن رسیده بهتر است از میدان (میعادگاه دوستی) نیز جدا بشوم.

برایم سخت بود كه به سعید بی احترامی كنم هر چند واقعا لیاقت بدترین كلمات را داشت ولی من با این جمله حرف خود را آغاز كردم كه آقا سعید من سعی میكنم كه به شما توهینی نشود والبته در طول بحث هم توهینی نكردم.

سعید از تمام ماجرا خبر داشت و میدانست برای چه ما آنجا بودیم ولی اظهار كم اطلاعی میكرد.به سعید گفتم این بود جواب هفت سال دوستی و یك رنگی من؟؟؟

گفتم سعید چرا بامن بد كردی/چرا برای پیشبرد اهداف كثیفت از اسم و اعتبار من استفاده كردی؟مگر تو همانی نیست كه همیشه از اسلام و حدیث و شهدا حرف میزد/مگر تو همانی نیستی كه میگفت تا بحال به هیچ دختری حتی نگاه نكرده؟ وكلی گله های دیگر...

به ادامه ی مطلب رجوع شود.

 

 



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

چهارشنبه 20 بهمن 1389 :: نویسنده : علی10

نامردی چرا ؟؟؟

اری گوشی سعید را بررسی كردم جالب هست بدانید هیچ اسمی در گوشی سعید ذخیره نشده بود حتی اسم من.

من كه بایستی از فرصت استفاده میكردم یك راست سراغ پیام ها رفتم.همان بود كه انتظارش را داشتم. یك عالمه مسیج های عاشقانه بین سعید و رعنا رد وبدل شده بود.دنیا بر سرم خراب شد احساس خیلی بدی داشتم هرچند قبل از این هم تا حدودی نسبت به این موضوع و رابطه ی سعید با رعنا مطمن بودم ولی خیلی ناراحت شدم(رعنا حداقل 13سال از سعید كوچكتراست)ولی بازهم مثل همیشه چیزی نگفتم چون می بایست خودم را برای یك طوفان آماده میكردم طوفانی كه باید با سعید راه

 می انداختم.سعید از اسم و اعتبار من سو استفاده كرده بودو به قول معروف با رعنا ریخته بودند روی هم ولی با استفاده از اسم من این كار را كرده بود.

این وسط یك چیز مبهم بود..اینكه سعید از كجا به اسرار و كثافت كاری های حمید با رعنا پی برده بود؟؟؟

سه روز گذشت ...

با كلی بررسی و البته زیر نظر گرفتن منزل رعنا متوجه شدم كه یكی از دوستان صمیمی سعید هر شب حدود ساعت 23وارد خانه ی رعنا میشود و حدود ساعت24 خارج میشد.

ناگفته نماند كه پدر رعنا در ساعات شب در یك گاراژ بر یك سری ماشین نگهبان بود و البته مادر رعنا در ساعات مذكور حضور داشت ولی با شرمندگی فراوان باید به حضور برسانم كه مادرش نیز...بود.

حالا دیگر براحتی فهمیده بودم كه رعنا همانند حمید رازهایشان را برای فرد مذكور(دوست صمیمی سعید)فاش كرده بود  وطبیعتا سعید از طریق دوستش پی به مسائل برده بود.واقعا نامردی بود...بی شرمی بود...و واقعا خریت بود بلانسبت شما.

چرا؟؟؟

 چون من در حالی كه حتی به آش لب هم نزده بودم دهنم سوخته بود نه فقط دهن بلكه دلم هم حسابی سوخته بود.در تردیدوحشتناكی غرق شده بودم زمان آن رسیده بود كه حاصل هفت سال دوستی و محبت به سعید را درو كنم...

این داستان ادامه دارد...

 

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

شنبه 16 بهمن 1389 :: نویسنده : علی10

نامردی چرا ؟؟؟

 

حمید كه كله شق بود و لجبازهمچنان بدون در نظر گرفتن شخصیت من بر حرف خود پافشاری میكرد.من به حمید گفتم كه شاید من نتوانم كه بی گناهی خود را اثبات كنم ولی حاضرم برای قسم خوردن به هر جایی كه تو بخواهی و با هزینه ی خودم بروم حتی اگر آن جا خانه ی خدا باشد.

پس از گذشت حدود یك ساعت پارك مذكور را با كلی ناراحتی و عصبانیت ترك كردیم.از آن روز به بعد من كمتر سراغی از حمید میگرفتم و بیشتر به اثبات

 بی گناهی خود می اندیشیدم.

چهل وپنج روز گذشت...

یك روز كه طبق معمول من در مغازه ی سعید بودم و از قضا آن روز كلی مشتری داشت ناگهان صدای تلفن مغازه بلند شد.سعید كه شماره گیر==مزاحم یاب==نصب كرده بود توجهی به تلفن نكرد ولی من بازهم غافلگیر شدم چون شماره ای كه روی صفحه نقش بسته بود شماره ی همراه رعنا خانم بود.

پاك و منزه است خدای بزرگ از اعمال بشریت...

یعنی چه؟؟؟ رعنا با سعید چكار دارد؟پس از اینكه كمی مغازه ی سعید خلوت شد بمن گفت كه نفهمیدی چه كسی پشت تلفن بود؟ من نیز كه از درون میسوختم واز برون خونسردترین موجود آن لحظه بودم با بیخیالی گفتم كه رعنا بود آری شماره ی رعنا بود.سعید كه حالی منقلب داشت به ظاهر تعجب كرد و گفت كه این چرا به من زنگ زده بود؟بلانسبت شما اگر بنده شیرین عقل هم بودم به راحتی متوجه دروغ ها و ظاهرسازی سعید

می شدم.سعید كه نمی دانست چه باید بكند راهی مغازه ی كناری شد و پس از مدتی برگشت و خطاب به من این طور حرفش را آغاز كرد: علی میدانی چطور شده؟ این مغازه ی

همسایه با رعنا خانم دوست هست وچون قصد شوخی با من را داشت شماره ی مغازه ام را به رعنا داده بود!!!شما را بخدا...كدام آدم عاقلی شماره ی دوستش را بجای شماره ی خود به دوست دخترش میدهد؟؟؟

جالب است بدانید كه اینجا مغازه ها شماره ی خود را همراه با نام مغازه بر سر در مغازه هایشان نصب میكنند وآقا سعید این مطلب را فراموش كرده بود.هرچند من كمی با او بحث كردم ولی چون درآن هنگام قادر به اثبات چیزی نبودم سكوت اختیار نمودم.با گذشت روزگار كمی نشاط و سرور در چهره ی سعید نمایان و نمایان تر میشد.براحتی میشد فهمید كه سعید به قول معروف كیفش كوك است!!!

من كه دیگر با حمید رابطه ای به آن صورت نداشتم اكنون حسابی به سعید نیز مشكوك بودم.تا اینكه یك شب كه به همراه سعید در راه بازگشت به خانه بودیم ناگهان  گوشی همراه سعید را گرفتم

 و...

این داستان ادامه دارد...

 

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

چهارشنبه 13 بهمن 1389 :: نویسنده : علی10

نامردی چرا ؟؟؟

 

من فهمیدم كه حمید از موضوعی بسیار آشفته شده برای همین ترجیح دادم تا وقتی كه حمید حرف نزده من نیز ساكت بمانم.

حمید پس از كمی مقدمه چینی حرف خود را با چنین جمله ای آغاز كرد كه:علی آقا چرا بامن اینچنین كاری كردی؟؟؟

من كه مبهوت مانده بودم گفتم مگر من چه گناهی مرتكب شده ام؟؟

گفت چرا به رعنا زنگ زدی و تمام حرف هایی را كه من باتو در میان گذاشته بودم به آن گفتی؟ بنده كه از تعجب انگشت به دهان مانده بودم سعی كردم خویش را كنترل كرده با عقل و منطق از موضوع سر در بیاورم.

از حمید پرسیدم من آیا با موبایل خود با رعنا تماس گرفته بودم؟

 حمید جواب داد ::از تلفن عمومی به آن زنگ زده بودی.

گفتم آیا رعنا مطمن است كه من بودم؟ از كجا صدای مرا تشخیص داده بود و...؟

گفت كه رعنا صداتو قبلا در خیابان شنیده بود!!!!وحتی اگر رعنا مطمن نباشد من مطمن ام كه تو بودی كه با آن حرف زدی چون از رازهای ما خبر داشتی و دوستی با آنرا در نظر داری!!!

دوستان عزیز شما این تجسم را بكنید كه من بعد از 25سال بخواهم با دختری دوست بشوم و دست بر قضا آن دختر( دور از جان خوانندگان)

فاحشه ی بدكاره ای است كه بازهم دست بر قضا با رفیقم دوست میباشد!!!!!!عجب....عجب از كوته فكری و خریت حمید كه مرا چون خود میپنداشت.

به حمید گفتم كه صدای من پشت تلفن فرق دارد و وقتی كه برای اولین بار با تلفن حرف زدم حتی مادرم هم مرا نشناخت حالا چطور این رعنا خانم با شنیدن صدای من آنهم از فاصله ی دور مرا شناخته؟؟؟

در نگاه اول شاید حق با حمید نمود پیدا میكرد چون مدعی بود رازهایش با رعنا را فقط من میدانستم و لاغیر.

ولی به حمید گفتم رعنا كه با كسان زیادی رابطه دارد وتونیز نیك میدانی..آیا...

مطمن هستی كه رعنا نیز راز دار بوده و اسرار شما را احیانا برای سایر دوست پسرهایش فاش نكرده است؟؟؟

این داستان ادامه دارد...

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

شنبه 9 بهمن 1389 :: نویسنده : علی10

نامردی چرا؟؟؟

 

مهمان نا خوانده غایب حاضر همیشگی محفل ما شد.چند وقتی بود كه همسایه ی جدیدی دیوار به دیوار منزل برادرم و درست روبروی

خانه ی حمید آمده بودند.متاسفانه از همان اول سكونت آنها به دلیل سابقه ی نچندان خوب اجتماعی.. همسایه ی جدید انگشت نمای خاص و عام شده بودند.

مهمان ناخوانده ی ما دختر بزرگ این همسایه ی جدید بود كه از این به بعد با نام مستعار رعنا وی را مورد خطاب قرار خواهم داد.

داستان از آنجا شروع شد كه یك روز در تمرین فوتبال یكی از دوستان گوشی همراه خود را در ساك ورزشی حمید جا میگذارد و از آنجا كه حمید خیلی آدم درستكاری بود!!!!!!!!گوشی مذكور را زیر و رو میكند و شماره ی رعنا را بر میدارد و با كلی دروغ و وعده ی ازدواج(رعنا حداقل 8سال از حمید بزرگتر بود!!!) با رعنا طرح دوستی می ریزد.

وقتی اینجانب از موضوع با خبر شدم با ناراحتی ده ها بار از حمید خواستم كه حدااقل این مورد را بیخیال شود ولی حرف های من آب در هاون كوبیدن بود.میانه ی حمید و رعنا خیلی جور شد به دلیل اینكه حمید فرمانبردار خوبی برای رعنا بود واز هر كمكی چه نقدی وچه غیره به آن دریغ نمیكردبا اینكه خودش در سایه ی پدر بود و هیچ درآمدی نداشت ولی برای رعنا سنگ تمام می گذاشت.

برای اینكه دروغ نگفته باشم باید ذكر كنم كه رعنا ظاهر خوب و فریبنده ای داشت وحمید بسیار شیفته ی آن شده بود.من كه عصبانیت خود را مخفی میكردم هر چند روز یك بار از حمید خواهش میكردم

كه داستان را تمام كند وگرنه این رعنا خانمشان دوستی مارا از بین خواهد برد ولی حمید توجهی نشان نمیداد.

تا اینكه بعد از گذشت چند ماه یك روز كه من در مغازه ی سعید بودم حمید با ناراحتی وارد شد و ازمن خواست تا به پارك مركزی برویم چون ادعا میكرد با من كار بسیار مهمی دارد...

این داستان ادامه دارد....

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

شنبه 2 بهمن 1389 :: نویسنده : علی10

نامردی چرا؟؟؟

آری متوجه وجود چیزی شدم كه نباید می بود.متوجه شدم كه حمید نه تنها در مورد نماز خواندن بلكه در مورد تغییر رفتار خود در مورد جنس مخالف نیز به من دروغ گفته بود چون كلی مسیج از طرف یك دختر در گوشی آن دیدم و البته آن هم جواب همه ی مسیج ها را داده بود.

خیلی ناراحت شدم نه از اینكه حمید هنوز هم باجنس مخالف رابطه داشت بلكه از اینكه در تمام این مدت به من دروغ میگفت اما به روی خود نیاوردم تا اینكه بعد از چند روز حسابی باهم جروبحث كردیم ونزدیك بود كه دعوایمان شود.

حمید چیزی برای گفتن نداشت وتنها میخاست با مظلوم نمایاندن خود ودختره كارش را توجیه كند...البته من هیچكدام از حرفهایش را نپذیرفتم و گفتم از اینكه تو هنوز دروغگو هستی و حتی با من نمیتونی صادق باشی بسیار دلخور و ناراحتم.برای چند روز كمی از حمید دور ماندم تا اینكه دوباره باهم خوب شدیم البته من دیگر نمیتوانستم مانند سابق با او باشم زیرا حمید هم دروغ زیاد میگفت وهم كمی برخلاف عقاید من عمل میكرد ولی چه میشد بكنم كه اورا دوست داشتم وقادر به دور ماندن از او نبودم.

حمید غرق دانشگاه شده بود ولی برخلاف سایرین نه غرق درس دانشگاه بلكه غرق دختران دانشگاه شده بود حیف شد از اینكه حمید راه خود را گم كرده بود خیلی حیف شد چون دانشگاه آزاد می خواند شهریه ی هنگفتی را پرداخت میكرد ولی متاسفانه درس خواندن را كه هدف اصلی دانشجو میباشد به كل فراموش كرده بود به طوری كه در ترم اول از16واحد 12واحد افتاده داشت و مشروطی اول خود را كسب نموده بود!!!

دختر..دختر و دختر تنها چیزی كه جلوی چشم و در فكر حمید میشد دید همین بود...

این داستان ادامه دارد...

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

چهارشنبه 29 دی 1389 :: نویسنده : علی10

نامردی چرا؟؟؟

 

من كه با این شیوه رفتار و اخلاق حمید موافق نبودم سعی بر آن كردم كه وی را از این راه منصرف كنم تا هم برای او و هم برای آبروی گروه ما مشكلی ایجاد نشود.

چند ماهی گذشت كم كم حمید بسوی تغییر قدم بر میداشت پس از اتمام درس خود در هنرستان كمتر بیرون میرفت وهمین مرا امیدوار میكرد كه شاید بتوانم در راهنمایی كردن آن موفق عمل كنم. از حمید میخاستم كه شروع به نماز خواندن كند ولی آن بهانه های واهی  می آورد و میگفت كه طرز رفتار من خوب نیست و نماز بدرد من  نمیخورد.پس از بارها اصرار من –یك روز حمید بمن گفت كه شروع به نماز خواندن كرده و مرا از ته دل خوشحال كرد.

همه چیز به نظر بر وفق مراد می امد-حمید دیگر دنبال دوست دختر نبود و نماز میخواند واكثر اوقات خود را با من در كنار سعید

 می گذراند.تا اینكه یك روز متوجه شدم كه نماز خواندن حمید دروغی بیش نبوده كه با آن می خواسته مرا از نصیحتش باز دارد.خیلی ناراحت شدم ولی بروی خود نیاوردم و به حمید گفتم كه من وظیفه ی خود را انجام دادم اكنون تو مختار به انتخابی و من دیگر نظری نمیدهم.

چند ماه بعد كه حمید راهی دانشگاه شد هر هفته باید سه روز از او دور میبودم واین برایم كمی دشوار بود تا اینكه به فكر خرید یك خط تلفن همراه برای او افتادم و البته با هزینه ی خودش و به اصرار من یك سیم كارت ایرانسل خرید و تا حدودی مشكل دوری از هم را حل كرده بودیم. بعد از گذشت مدتی كه یك شب باهم بیرون رفته بودیم گوشی حمید را چك كردم و متوجه یك چیز عجیب شدم...

این داستان ادامه دارد...

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

چهارشنبه 22 دی 1389 :: نویسنده : علی10

نامردی چرا؟؟؟

با اینكه به دوست جدیدم كه بعد از این اورا با نام مستعار حمید ذكر خواهم كرد..صمیمیت بسیار بالا و وابستگی شدید بوجود آمده بود ولی این واقعیت به دوستی من و سعید هیچ لطمه ای وارد نكرد بلكه یك دوست جدید هم به سعید معرفی كرده بودم و در حقیقت به قول معروف گروه سه نفره ای را تشكیل داده بودیم.

با ورود حمید كه سال آخر هنرستان را طی میكرد اوضاع عوض شده بود و خیلی بهتر از گذشته خود را نشان میداد.حمید در كنكور دولتی قبول نشد و تصمیم گرفته بود كه به خدمت سربازی برود این واقعیت مرا ناراحت میكرد چون می بایست از او كه حالا دوست صمیمی من بود دور میشدم به همین خاطر تصمیم گرفتم كه به او پیشنهاد دانشگاه آزاد را بدهم.او نیز پس از مشورت با خانواده پیشنهاد مرا قبول كرد و من یك برنامه ی تحصیلی برایش تنظیم كردم ودر رشته كاردانی حسابداری دانشگاه آزاد قبول شد.

خیلی خوشحال بودیم وخیلی به ما خوش میگذشت. هر هفته حداقل یك بار با سعید و حمید شام یا نهار میخوردیم وكلی به ما خوش میگذشت وبه قول گفتنی اوضاع بر وفق مراد بود.

حمید را به تیم فوتبال هم برده بودم و در كل با تمام بچه ها آشنا نمودم و چون دوست من بود خیلی زود مورد قبول دوستان قرار گرفت هرچند فوتبالش چنگی به دل نمیزد.

حمید از همان دوران هنرستان دنبال دوست دختر بود و تمام فكر وذكرش به این جریان معطوف شده بود...

این داستان ادامه دارد...

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

سه شنبه 14 دی 1389 :: نویسنده : علی10

نامردی چرا؟؟؟

آری هر روز باهم صمیمی تر میشدیم بعد از گذشت یكی دو سال رفت آمد نیز شروع شد...هر دو مجرد بودیم و هر دو با خانواده زندگی میكردیم به همین علت تنها گاهی اوقات بصورت جسته گریخته باهم رفت وآمد میكردیم.

دوستم كه بعد از این با نام مستعار سعید مورد خطابش قرار خواهم داد هر روز نفوذ بیشتری روی من میگذاشت تا آنجا كه من جز به آن به هیچكس اعتماد نداشتم وتنها حرف های اورا واقعیت و حقیقت میپنداشتم...

پس از گذشت یه مدت تعدادی از دوستان نظرشان در مورد من تغییر كرد و مرا بعنوان یك شبه دشمن حساب میكردند در حالی كه من آنی نبودم كه آنها در ذهن خود از من ساخته بودند. نا گفته نماند كه من همان طور كه گفته بودم من مورد احترام بیش از 95در صد از آدم هایی كه دور و ورم بودند بودم وبه همین علت بعدازاینكه دوستان متوجه صمیمیت بین من و سعید شدند به اونیز احترام میگذاشتند و سعید شد آقا سعید!!!

سعید مغازه دار بود و خانواده اش در شهرستان زندگی میكردن و او با  خانواده ی داداشش زندگی میكرد به همین خاطر تا دیر وقت در مغازه می ماند و كمتر به منزل میرفت البته بنده نیز اكثر اوقات با او بودم یا در مغازه یا در زمین فوتبال یا...

آنقدر به هم نزدیك شده بودیم كه برای هم دیگر از هیچ كاری دریغ نمیكردیم

خوبی های زیادی در حق یكدیگر نمودیم چون وظیفه ی خود میدانستیم و به قول معروف در سختی و آسانی كنار هم بودیم البته عرف دوستی و صمیمیت همین است دیگر.

سال پنجم دوستی خود را پشت سر میگذاشتیم كه من با یكی از پسرهای همسایه كه سه چهار سالی از من كوچكتر بود دوست شدم و كم كم صمیمیت بوجود آمد...

این داستان ادامه دارد...

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :

چهارشنبه 8 دی 1389 :: نویسنده : علی10

نامردی...چرا؟؟؟

من بودم و دنیای بی پایان خویش

 باهمه دوست بودم گرچه باهیچكس صمیمی نبودم برخلاف دیگران...اری شاید عجیب باشد ولی صمیمی نبودم با كسی0

باهمه میجوشیدم ودر هر محفلی كه حاضر میشدم بعداز ختم محفل دیگر كلامی از آن حضور بر لب نمی آوردم چون معتقدم بودم پس از پایان هر چیز حاشیه ومتن آن نیز به انتها رسیده است.

همه چیز خوب بود با كسی بحثی نداشتم و نیز كسی از من دلخور نمیشد بلكه برعكس...مورد احترام اغلب بچه ها بودم تا اینكه روزگار چرخید وچرخید

چند سالی گذشت نمیدانم چه شد و چطور شد با یكی كه اصلا فكرش را

نمی كردم صمیمی شدم...نه نه دختر نبود باور كنید آری دیگر من كمی با دیگران متفاوتم با یك پسر یا بهتر است بگویم یك مرد صمیمی شدم.

در ابتدا همه چیز به خوبی مسیر تغییر را میپیمود تغییر به سوی بهتر شدن

برای بلوغ بیشتر.

دوستی ما هر روز مستحكمتر از قبل میشد وچیزی بیش از 10ساعت در  شبانه روز را باهم سپری میكردیم.در مورد مسائل مختلف بحث وگفتگو میكردیم درمورد دوستی..مشكلات روزگار..كار و فوتبال ساعت ها به حرف مینشستیم البته ناگفته نماند كه موضوع اصلی ما فوتبال بود زیرا در فوتبال بود كه باهم آشنا شدیم ولی پس از گذشت مدتی گفتگو در سایر موضوعات هم وارد رابطه ی ما شد...

پایان قسمت اول....این داستان ادامه دارد





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :



 
   

دنیای كد آهنگ پسر جهنمی


كد این آهنگ


انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس